شهرمن M.I.S
  
 مسجدسلیمان (پارسوماش)زادگاه کورش واولین شهر پارسی تبار
 

 M.I.S city شهر من مسجد سلیمان
اردیبهشت 1391
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو
موضوع بندی

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1391
روزت مبارک

دکتر شریعتی می گوید: 

 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

 

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

 

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف  

 

قانونگذار می توانی ازدواج کنی ...

 

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

 

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...

 

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

 

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

 

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

 

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

 

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای  

 

صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های  

 

لرزان  مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای  

 

را  به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

 

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

 

 

 و این، رنج است... 

 

  

و من چنین میگویم :  

 

 همه در برابرت سر تعظیم فرود می آورندزیرا تمامی زندگی ما به خاطر ایثار و مهر مادرانه ات ، شکوه عشق عارفانه ات و  صفای صادقانه ات  معنا می یابد


چون هستی من ز هستی اوست /تا هستم و هست دارمت دوست


 

             روزت مبارک 


 
شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود


خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد

یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود


هر کی شدت حلقه‌ی در زود برد حقه‌ی زر

خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود


آب چه دانست که او گوهر گوینده شود

خاک چه دانست که او غمزه‌ی غمازه شود


روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت

بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود


ناقه‌ی صالح چو ز کُه، زاد یقین گشت مرا

کوه پی مژده‌ی تو اشتر جمازه شود


راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود

آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود


 مولانا - دیوان شمس


 
سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1391
روزمعلم گرامی باد

مقام معلم بودن خدا، بعد از آفرینش قرارداد. مخلوقی را که هیچ نمی دانست، به وسیله قلم آموزش داد که این از اوج خلاقیت و هنر شگفت خداوند در امر آفرینش حکایت دارد:


چو قاف قدرتش دَم بر قلم زد              هزاران نقش بر لوح عدم زد


 از این رو، می توان گفت که هنر شگفت معلمی از آن خداوند عالم است.


قدر تو خدای داند و بس

                        اونیز معلم است و استاد


این عصاره الطاف الهی و این موهبت گرانقدر خدلوند حکیم به افراد برگزیده یعنی انبیا و اولیای نیک خود عنایت نموده است تا برای تحقق هدف غایی خلقت یعنی رسیدن به کمال انسانی ، مسیر هدایت را به بشر بیاموزند واز این روست  که معلمی شغل انبیا شد وتعلیم و تعلم به صورت سنت نیکوی الهی درآمد.


که ایزد مقامی ببخشد بلند                          برآنان که دربحر دانش درند

براعمال روشن به سرضمیر                          همه هست آگه خدای خبیر


 
چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1390
نوروزتان مبارک

                                                             عکس از فراز دلا


در خلسه سپری شده یک سال غفلت

و درفراز و فرود سرنوشت

در انتظار نوشخند بهار، قطار زمان را نظاره گریم

که می خرامد و می خروشد با دود و بوق


پس بی هیچ پاداشی خرج محبت کنیم زیرا ما تنها خاطره ایم


عیدتان مبارک هرروزتان نوروز


***************

گذرگاه زمان

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر،

با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد.

عشقها میمیرند،

رنگ ها رنگ دگر میگیرند...

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین . چه تلخ

دست ناخورده به جا میماند

                                           مهدی اخوان ثالث

 

 


 
سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1390
دانایی

آنچه موجب تمایز انسان با سایر موجودات می گردد چیست ، قدرت تفکر ، منطق ،اراده ،نبوغ ، کلام ،اجتماعی بودن و...  . اما آنچه باعث شده جوامع و تمدن بشری شکل بگیرد اجتماعی بودن انسان و تمایل به تعامل با دیگران و تبادل افکار و اطلاعات است .به جریان انداختن اطلاعات حاوی علم و دانش و تجربه به سایرین یکی از رموز موفقیت در دنیای امروز و از شروط تکامل و بقای آن  است. زیرا از این طریق است که انسان به شناخت می رسد. تا قبل از افلاطون فلاسفه یونان هرکدام برای فضایل بشری انواعی را برمی شمردند اما از منظر افلاطون فضیلت آدمی در گرو ۴ عامل است

خویشتنداری -جرات - عدالت ودانایی

ازنظر وی همگی این عناصر فی نفسه خوب  اند اما یکی از آنها بر همگان رجحان دارد  وآن دانایی است افلاطون معتقداست اگر چیزی را دیدید که بزعم  سقراط به مرتبه دانایی رسیده باشد بدانید که آن شخص بطور قطع ویقین به آن سه فضیلت خویشتنداری ٬جرات ٬ عدالت دست یافته است .  


 
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390

شبی در برت گر برآسودمی

سر فخر بر آسمان سودمی

قلم در کف تیر بشکستمی

کلاه از سر ماه بربودمی

جمال تو گر ، زانکه من دارمی

به جای تو گر زان که من بودمی

به بیچارگان رحمت آوردمی

به دلدادگان بر ، ببخشودمی

   حکیم فردوسی


 
سه شنبه 20 دی ماه سال 1390

مسجدسلیمان

 

بوی ترانه ی گمشده می دهی

بوی لالایی باغ های کنار

کنار کتیبه های کورش و زرتشت

 

تو از قبیله ی شعری

تو را از چهار راه خسته ی نفتون می شناسند

از خضوع آبشارهای تمبی

از غروب کاهگلی چشمه علی

و پنجشنبه های باستانی

کلگه و چهاربیشه

شهر من

خورشید در چشمانت نمیرد

که غرور را پرغزل

بر پیشانی ات بوسه می زنند

آنانی که پرسشی داشتند و

از روزگار ما رفتند.

--------------  سعید مرادی

 از مجموعه جمجمه های بی امضا


 
دوشنبه 19 دی ماه سال 1390
رازدل

سوای صدای استاد شجریان که آسمانی و دست نیافتنی است برخی ترانه ها چنان به دل می نشیند که ترا با خود به دوردست ها میبرد مثل تصنیف نبسته ام به کس دل  با صدای همایون شجریان ویا این ترانه ای که من مرتب گوش می دم  . راز دل با صدای علیرضا قربانی   

دانلود آن هم

http://s2.picofile.com/file/7241520214/01_Raze_Del.mp3.html

 

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی آستانه ی تو
چو آید شب ، در میان تیرگی ها ، گشاید تن ، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده مگیر



                       شعر از بهادر یگانه با آهنگی از همایون خرم



 
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
از خواجه عبداله انصاری پرسیدند که خلوت حق کجاست؟

خواجه گفت:

جایی که " من و تو " نباشیم!


جایی که من و تو نباشیم جائیست که تنها اوست ذکر او ، فکر او و یاد او

ودر یک کلام عشق او


 بقول مولانا  

                   چون از او گشتی همه چیز از تو گشت  

 

                                   ***

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم 

                     ور تو بگوییم که نِی، نِی شکنم شکر برم 

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان 

                    تا سوی جان و دیدگان، مشعلۀ نظربرم

آمده‌ام که رهزنم، بر سر گنج شه زنم 

                     آمده‌ام که زر برم، زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن 

                        گر ز سرم کله برد، من ز میان کمربرم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم 

                     اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند 

                              پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود 

                            تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد 

                        و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام 

                               وز سر رشک نام او نامِ رخِ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من 

                       گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

 

                      ***********************************

خدایا :


در برابر آن چه انسان ماندن را به تباهی می کشد،

مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن!


چون، داشتن انسان را محافظه کار و ترسو و خواستن، آدم را

               بزدل و چاپلوس می کند!


                                                                                               دکتر شریعتی

همه بدبختی های انسان بابت همین دو چیز است:


 
دوشنبه 21 آذر ماه سال 1390
به بهانه ۲۱ آذر  سالروز تولد شاملو

برف نو ، برف نو، سلام ، سلام !

بنشین ، خوش نشسته ‌ای بر بام

 

پاکی آوردی ــ ای امید سپید ! ــ

همه آلودگی ‌ست این ایام

 

راه شومی‌ ست می‌ زند مطرب

تلخ ‌واری‌ ست می ‌چکد در جام

اشک‌ واری‌ ست می‌ کشد لبخند

ننگ ‌واری ‌ست می ‌تراشد نام

 

شنبه چون جمعه ، پار چون پیرار ،

نقش همرنگ می‌زند رسام

 

مرغ شادی به دام گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام !

ره به هموارْجای دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام !

 

تشنه آن جا به خاک مرگ نشست

کآتش از آب می‌کند پیغام !

کام ما حاصل آن زمان آمد

که طمع بر گرفته‌ایم از کام ...

 

خام سوزیم ، الغرض ، بدرود !

تو فرود آی ، برف تازه ، سلام !

                                                (( شاملو )) باغ آینه


 
یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390
ریشه در خاک

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

 

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.


تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.


تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

 

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!


امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت

فریدون مشیری



 
یکشنبه 29 آبان ماه سال 1390

هنگامی که به بی کرانگی آسمان پرستاره نظر می دوزیم، تخمینی از بیکرانگی نادانی خود به دست می آوریم. اگر چه عظمت کیهان ژرف ترین دلیل نادانی ما نیست؛ اما یکی از دلایل آن است

کارل پوپر


 
چهارشنبه 20 مهر ماه سال 1390
20 مهر روز بزرگداشت حافظ گرامی باد

پیش از اینت بیش از این اندیشهٔ عشّاق بود             مهرورزی تو با ما شهرهٔ آفاق بود

یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین‌لبان              بحث سرّ عشق و ذکر حلقهٔ عشّاق بود

پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند        منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد          ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مهرویان مجلس گرچه دل می‌بردودین      بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد              دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود


 
دوشنبه 4 مهر ماه سال 1390
معلمی عشق است

کلاس درس استاد شفیعی کدکنی


 
شنبه 11 تیر ماه سال 1390
مسجدسلیمان - اندیکا - سوسن سرخاب - بهار۹۰





 
یکشنبه 5 تیر ماه سال 1390

حقیقت شعر
جوانمردا !
این شعر را چون آینه دان !
آخر ، دانی که آینه را
صورتی نیست ، در خود.
اما هر که نگه کند ،
صورتِ خود تواند دیدن.
همچنینی مدان که شعر را،
در خود ،
هیچ معنایی نیست !
اما هر کسی ، از او ،
آن تواند دیدن که نقد روزگار و
کمالِ کارِ اوست.
و اگر گویی:
«شعر را معنی آن است که قائلش خواست
و دیگران معنیِ دیگر
وضع میکنند از خود

این همچنان است که کسی گوید:
«صورتِ آینه، صورتِ رویِ صیقلی یی است که اوًل آن صورت نموده.»
و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرحِ آن
آویزم ، از مقصود بازمانم
.

عین القضات همدانی


 
چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1390
باستان شناس


در ژرفنای خاک سیه باستان شناس
در جستجوی مشعل تاریک مردگان
در آرزوی اخگر گرمی به گور سرد

 خاکستر قرون کهن را دهد به باد
تا از شکسته های یکی جام
یا گوشواره های یکی گوش
یا از دو چشم جمجمه ای مات و بی نگاه
گیرد سراغ راه
بیرون کشد ز یاد فراموشی سیاه

افسانه ی گذشت جهان گذشته را
وز مردگان به زنده کند داستان غم
بی اعتنا به تربت گلچهره گان خاک
بر استخوان پیر و جوان می زند کلنگ

تا در رسوب چشمه ی خشکیده ی حیات
یابد نشان قطره ی وهمی به گور تنگ
ناگاه خیره کژدمی از گوشه ی مغاک
از دنگ و دنگ تیشه هراسان و خشمناک
سر می کشد ز جمجمه ای شوم و دلگزای
می تازدش به هستی و می دوزدش به خاک
لختی دگر به دخمه ی تاریک و پر هراس
کفتار می خورد ز تن باستان شناس


فریدون توللی


 
پنجشنبه 5 خرداد ماه سال 1390
پنج خرداد - روز فوران نفت روز مسجدسلیمان

در هیاهوی تردید و تزویر

بوسه بر خاک تشنه ات می زنم


                         نامت همواره بلند و قامتت استوار


  پنجم خرداد

روز مسجدسلیمان مبارک



 
پنجشنبه 5 خرداد ماه سال 1390
بازفت - اردیبهشت ۹۰


 
چهارشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1390
۲۸ اردیبهشت روز خیام

می  در کف  من  نه  که  دلم  در تابست

وین  عمر  گریز   پای  چون   سیمابست

دریاب    کــه    آتـش    جوانـی   آبـست

هُش دار که بیداری  دولت  خواب  است

***

دوری  که  در آمدن  و رفتن  ماست

او را  نه  نهایت  نه  بدایت  پیداست

کس می نزند دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

***

اسرار ازل را نه  تو دانی و  نه  من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده  گفتگوی  من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من


 
چهارشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1390

اندیشه ی دیرینه پرواز را

                            حتی

                              پر نیست

بیرون شدن را زین قفس

                              در نیست

آیا رهی به غیر بردباری هست ؟

مرغ از قفس می گوید:

                  (( آری هست ))

                                           

                           محمد زهری


 
شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1390

مرآثی تنهایی

 

بخوان!

مراثی تنهایی ام را

کنار کوچه های بیمار

وقتی در ازدهام سایه های کولی

بر استخوان خاک بوسه می زنم

گیسو مبر

که سالهاست

میان من و این قبیله ی نافرجام

بابونه سخن نمی گوید.

 

---------  سعید مرادی

-- از مجموعه  جمجمه های بی امضا


 
دوشنبه 22 فروردین ماه سال 1390

با اعتقادو اعتماد و امید زندگی کن

اعتقاد---

اهالی روستایی تصمیم گرفتند برای نزول باران دعا کنند .روزی که تمام اهالی برای نماز باران جمع شدند تنها یک پسربچه بود که چتر همراه داشت این یعنی اعتقاد.

اعتماد---

اعتماد را می توان به احساس یک کودک تشبیه کرد وقتی پدرش او را به بالا پرتاب می کند کودک می خندد زیرا یقین دارد دست هایی هست که او را خواهد گرفت این یعنی اعتماد.

امید---

هرشب که به رختخواب می رویم برای روز بعد خود برنامه ریزی می کنیم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب برمی خیزیم این یعنی امید


 
یکشنبه 14 فروردین ماه سال 1390

سال نو مبارک


 
یکشنبه 8 اسفند ماه سال 1389

  ای بهار


ای بهار


تو پرنده ات رها


بنفشه ات به بار


می وزی پر از ترانه

 

می رسی پر از نگار

 

هرکجا رهگذار تست


شاخه های


ارغوان شکوفه ریز

 

خوشه اقاقیا ستاره بار


بیدمشک زرفشان


لشکر ترا طلایه دار

 

بوی نرگسی که می کنی نثار


برگ تازه ای که می دهی به شاخسار


چهره تو در فضای کوچه باغ


شعر دلنشین روزگار


آفرین آفریدگار


ای طلوع تو

 

در میان جنگل برهنه

 

چون طلوع


سرخ عشق


چون طلوع سرخ عشق

 

پشت شاخه کبود انتظار


ای بهار

 

ای همیشه خاطرت عزیز


عاقبت کجا ؟


کدام دل ؟


کدام دست ؟


آشتی دهد من و ترا؟


تو به هر کرانه گرم رستخیز

 

من خزان جاودانه پشت میز


یک جهان ترانه ام شکسته در گلو


 

شعر بی جوانه ام


نشسته روبرو


پشت این دریچه های بسته


می زنم هوار


ای بهار ای بهار ای بهار


                                  فریدون مشیری

 

 
یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389
زمستان زیبای اندیکا - مسجدسلیمان-  ۱۴ بهمن ۸۹

دامنه تاراز

بعد از تونل دلا


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 396936


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
پست الکترونیکی email: miscityardeshir@yahoo.com
 
 


} type=text/javascript >

کد نمایش آب و هوا

کد نمایش آب و هوا