| |
| سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388 |
| در قطاری که می رفت |
در قطاری که می رفت دختری آوازی از عشق های نافرجام می خواند ومن که نفس بریده از جستجوی تو می آمدم ترا در آواز او یافتم در قطاری که می رفت چه عشق های بی سرانجامی که نمی رفت شعر از غلام رضوی از مجموعه (( پس از سالها خاموشی )) |
|
| |
| یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388 |
| مسجدسلیمان - نمایی از پشت سد شهید عباسپور آذر ماه ۸۸ |

|
|
| |
| یکشنبه 27 دی ماه سال 1388 |
| پرواز |
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز؛ و دویدن که آموختی، پرواز را.راه رفتن بیاموز، زیرا راههایی که میروی، جزئی از تو میشود و سرزمینهایی که میپیمایی، بر مساحت تو اضافه میکند. دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی، دور است و هر قدر که زود باشی، دیر. و پرواز را یاد بگیر، نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت . بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمیشناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند . پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را میشناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را میفهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار میدانست!آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت. |
|
| |
| چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388 |
| نوروز |
هموطن گرامی بمنظور ثبت جشن نوروز بعنوان روز بین المللی این نماد فرهنگ ایران باستان در سازمان ملل مشارکت نمایید وقبل از هر اقدام کشورهای همسایه با مراجعه به این آدرس باما همگام شوید http://www.petitiononline.com/Norouz |
|
| |
| سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388 |
| اندیکا دوراب (دیرو) آذرماه 88 |
|
|
| |
| پنجشنبه 12 آذر ماه سال 1388 |
| درود بر خسرو آواز ایران |
به تازگی "رادیوی عمومی ملی" مشهور به NPR / National Public Radio که برای شنوندگان داخل امریکا پخش می گردد، نظرسنجی ای را بر روی سایت اینترنتی خود قرار داده و از کاربران خواسته پنج خواننده ی برتر تاریخ موسیقی جهان را از دید خود برگزینند. طبق گفته ی NPR نتایج این نظرسنجی عمومی در ژانویه ی سال ۲۰۱۰ (دی ماه ۸۸) اعلام می شود. در اوایل ماه اکتبر، NPR از کاربران خود خواسته بود تا نام خوانندگان محبوب خود را برای تشکیل فهرست اولیه ی بهترین خوانندگان دنیا به این سایت بفرستند که بیش از ۳۰۰۰ کامنت، ۳۵۰۰ ایمیل، ۱۲۰۰ پست فیس بوک و صدها تگ توییتر در همین ارتباط فرستاده شد و فهرست نهایی از میان نظرات مردم شکل گرفت.
اما آنچه بر جذابیت این نظرسنجی نزد ما ایرانیان می افزاید، حضور محمدرضا شجریان، استاد آواز ایران در میان نامزدهای این نظرسنجی است. تا زمان نگارش این مطلب، نام ۱۲۶ خواننده در صفحه ی رأی گیری سایت دیده می شد که علاوه بر محمدرضا شجریان، نام های آشنایی چون باب دیلن، لئونارد کوهن، الویس پریسلی، فرانک سیناترا، ادی پیاف، عالیم قاسم اف، نصرت فاتح علی خان و بسیاری دیگر نیز به چشم می خورد. نکته ی جالب آنکه برای معرفی محمدرضا شجریان در صفحه ی اصلی نظرسنجی به عبارت Mohammad Reza اکتفا شده؛ اما پس از کلیک بر روی عکس استاد، نام کامل نمایش داده می شود. همچنین قطعه ای کوتاه از آواز استاد به عنوان نمونه قرار داده شده است. کاربران به هنگام شرکت در این نظرسنجی می توانند لیست ۱۲۶نفره را بر اساس حروف الفبا، یا سال تولد و یا به صورت تصادفی مرتب کرده و سپس پنج خواننده ی محبوب خود را با کلیک بر روی عبارت My Top 5 انتخاب کنند.
اگر شما هم یکی از علاقه مندان صدای بی همتای استاد محمدرضا شجریان هستید، توسط لینک زیر به این صفحه بروید و در نظرسنجی شرکت نمایید http://www.npr. org/templates/ story/story. php?storyId= 114013402 همچنین این موضوع را با دوستان تان در میان بگذارید و از آنها بخواهید که در این نظرسنجی شرکت کنند. چنانچه از اینترنت Dial up استفاده می کنید، به هنگام بارگذاری صفحه ی نظرسنجی صبور باشید و در انتخاب بهترین صدای تاریخ از بین 126 خواننده مشهور جهان به استاد آواز ایران، محمدرضا شجریان رای دهید. با ورود به لینک بالا روی عکس استاد، روی علامت مثبت کلیک کرده و بعد از گذاشتن کامنت گزینه را کلیک کنید. |
|
| |
| دوشنبه 9 آذر ماه سال 1388 |
| نامه ای برای خدا |
یک روز کارمند پستی به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود : خدای عزیزم من بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن... کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای آن پیرزن فرستادند... همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!! |
|
| |
| پنجشنبه 5 آذر ماه سال 1388 |
| نوشتن بهتر از منفجرشدن است (اوکتاویو پاز) |
نوشتن حس وحال غریبی دارد وذهن سیال نگارنده را با خود به هرسمت وسو می کشاند بقول بودلر شاعر ومنتقد فرانسوی " امشب بالهای دیوانگی از فراز سرم عبوز کردند " از این رومی خواهم بنویسم ازچه ؟ اصالت ،تعهد، نان ،آزادی، حقیقت یا واقعیت فرقی نمی کند فقط می خواهم بنویسم ازخودم افکارم از رویاهام از بایدها ونبایدها ازدنیای بزرگ درون ودنیای کوچک پیرامون نوشتن برپایه تفکری آزاد وبرای شکستن قالب ها وعادت های موجود شکل می گیرد . نوشتن برای خلق کردن وآفرینندگی است . نوشتن تکاندن ذهنی باورها وتخلیه تنش های درونی است .شوریدگی است و میل ،موهبتی الهی برای بروز دادن شک ورسیدن به یقین ، برای بیان احساس وبرانگیختن شور وشوق یا برای عریان ساختن واقعیات است . یک بازی مسحور کننده با لغات برای کنکاش های ذهنی . نوشتن عینیت بخشیدن افکار وآمال ماست به دیگران .می گویند انسان موجودی اجتماعی است حتی در زمانی که دارد فکر می کند فعالتی اجتماعی انجام می دهد. این میل وسیر تعالی می تواند رمز ماندگاری وکمال جویی او باشد این اثربخشی قلم وچنین خاصیت کمال گرایی است که باعث گردیده قران نیز به قلم سوگند می خورد به قلم وبه آنچه می نویسد انسانی که ذهن پویای او همواره درپی معرفت جویی سیال است نه خود را بلکه جامعه خود را خواهان است .نوشتن برافروختن چراغ در تاریکی است تا زوایای پنهان وچیزهای قابل رویت را هویدا سازد باید نوشت تا برافروخت و روشنایی داد وباید روشنایی داد و آگاهی بخشید آنچه انسان را می سازد وبه او حیات دوباره می بخشد خلق ویا بازسازی نظام فکری اوست. گمشده ی ما که در درون ماست در درون اندیشه های ما وباورهایمان باید اندیشید تا باور کرد باید اندیشید تا خلق کرد تا نوشت و نگارش کرد دریای گسترده اندیشه که هر دم امواج تازه ای از آن برمی خیزند از ذات وجودی همین انسان معنا می یابند وگوهرهای گران بها را بیرون می ریزند " نوشتن کار آسانی است اما نوشتن چیزی با ارزش بحث دیگری است درحالی که من در زندان وبا نوشته های خودم نشسته بودم دنیا در حرکت بود وتغییر می یافت .از این رو می بایست چیزی می نوشتم که با این تغییرات بی ارزش نمی شد نمی خواستم چیزی برای امروز یا فردا بنویسم بلکه می خواستم نوشته ام برای آینده باشد ناشناس واحتمالا دور" (نهرو) گویند مردی روی الاغ خود کندوی عسل سوار کرده وبه جایی می برد در وسط راه پای خر لغزید وعسل به زمین ریخت زنبوران به دور عسل جمع شدند وشروع به خوردن کردند .الاغ نیز به هوس افتاد ومشغول خوردن شد دید بسیار خوشمزه است .روبه زنبور کرد وگفت تو این عسل را چگونه درست می کنی ؟گفت از همان علف هاکه تو می خوری ولی من می خورم عسل می شود وتو می خوری پهن می کنی دامن فکر بلند آسان نمی آید بدست سرو می پیچد بخود تا مصرعی موزون کند صائب |
|
| |
| پنجشنبه 14 آبان ماه سال 1388 |
| وطن |
نام جاوید وطن صبح امید وطن جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان وطن ای هستی من شور و سرمستی من جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان بشنو سوز سخنم که همآواز تو منم همه جان و تنم وطنم، وطنم، وطنم، وطنم بشنو سوز سخنم که نوا گر این چمنم همه جان و تنم وطنم، وطنم، وطنم، وطنم همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ایران جوان ز صلابت ایران جوان فرمان دادم بدنم را بدون تابوت ومومیایی به خاک سپارند تا اجزای بدنم خاک ایران را تشکیل دهد ( کورش بزرگ) |
|
| |
| یکشنبه 10 آبان ماه سال 1388 |
| حومه قلعه خواجه زمستان 86 |

|
|
| |
| چهارشنبه 6 آبان ماه سال 1388 |
|
کلاس پنجم( دبیرستان)که بودم پسر درشت هیکلی درته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود ، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم ، که از همه تهوع آور بود ، اینکه در آن سن و سال ، زن داشت ! چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ، سیگار می کشیدم و کچل شده بودم دکتر شریعتی |
|
| |
| چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388 |
|
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من ترا بدرود خواهد گفت. نگاهت تلخ و افسرده است. دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است. غم این نابسامانی همه توش وتوانت را ازتن برده است. تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی. تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی. تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است. تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است. تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران تو را این خشکسالی های پی در پی تو را از نیمه ره بر گشتن یاران تو را تزویر غمخواران ز پا افکند تو را هنگامه شوم شغالان بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد. تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت. و اشک من ترا بدروردخواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم من اینجا تا نفس باقیست می مانم من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم امید روشنائی گر چه دراین تیره گی ها نیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می مانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت " فریدون مشیری" |
|
| |
| دوشنبه 20 مهر ماه سال 1388 |
| گزامی باد ۲۰ مهر یاد روز خواجه شیراز |
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی گوید یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد |
|
| |
| سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388 |
|
سلام حال همهی ما خوب است ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان! تا یادم نرفته است بنویسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست! راستی خبرت بدهم خواب دیدهام خانهئی خریدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند! بیپرده بگویمت چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فرازِ کوچهی ما میگذرد باد بوی نامهای کسان من میدهد یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟ نه ریرا جان نامهام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه، از نو برایت مینویسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن! == سیدعلی صالحی |
|
| |
| پنجشنبه 2 مهر ماه سال 1388 |
| حکایت |
روایت کنند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟
یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».
اما یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...». ******************** اسکندر مقدونی پس از فتح شهر«کورنت» همچون فاتحان در شهر قدم می زد که دیوژن [فیلسوف یونانی] را دید که بدون توجه به او در سایه دیواری لمیده است. اسکندر از بی توجهی دیوژن به خشم آمد و با عتاب به او گفت: «مگر مرا نمی شناسی که احترام نمی گذاری؟» دیوژن پاسخ داد: «چرا شناختم. تو بنده ای از بندگان منی و لایق احترام نمی باشی!» و ادامه داد « تو بنده حرص، آز، خشم و شهوتی در حالی که من تمام اینها را بنده و مطیع خود ساخته ام. پس تو بنده منی!» اسکندر از این پاسخ برآشفت، لگدی محکم به دیوژن زد و گفت «برخیز، اکنون شهر تو به دست من فتح شده» دیوژن با خونسردی پاسخ داد« فتح شهرها عادت شاهان است و لگد زدن عادت چارپایان!» کار که به اینجا رسید، شاه مقدونی مستأصل فریاد برآورد که ای کاش به جای اسکندر بودن دیوژن می بودم. |
|
| |
| سه شنبه 20 مرداد ماه سال 1388 |
|
|
|
| |
| یکشنبه 18 مرداد ماه سال 1388 |
| پاسخی برای یک سوال |
دوست عزیزی درپیغامی پرسیده بود آیا شما به بختیاری بودن خود افتخار می کنی ؟چرا ؟ پاسخ من گذشته به آنچه از بختیاری بودن نصیبم شده مباهات می کنم همانطوری که به ایرانی بودن . گرچه همه اقوام ایرانی عزیز هستند اما بدون شک با اصالت ترین انها بختیاری ها هستند آریایی اصیل وایرانی با اصالت. ( همه اقوام ایرانی نه تنها در کشور خود ما بلکه در سایر کشورها نیز جایگاهی دارند اما تنها بختیاری ها هستند که منحصر به این اب وخاکند و پاکی نهادشان به هزاره ها می رسد) افتخار می کنم به آداب وسنت ها و باورها ی خالصانه ک بدون تزویر وریا در آنها رواج دارد به زبان وگویش شیرین بختیاری که ریشه از زبان فارسی کهن دارد به چوقا ومی نا به توشمال دسمال بازی وچوب بازی به بردگوری به مافه گه به شیر سنگی افتخار می کنم بخاطر فرهنگ یکتاپرستی که از نیاکان خود کسب کرده اند وصداقت و طینت پاک انها چون بواسطه شکل زندگی مردم بختیاری که همیشه در دل طبیعت سکنی گزیده اند روحی لطیف وزلال ، افکار واندیشه های پویا و شجاعت بی مثال داشته اندوفارغ از دنیای مادی به خانواده وبستگان عشق می ورزند (والبته این بوضوح در آداب ورفتار انها هویداست) . افتخار می کنم بخاطر زیبایی های بکر ودست نخورده سرزمین بختیاری از رگ مناربا صلابت و زردکوه سرفراز گرفته تا تاراز تا آسماری . از چشمه دیمه گرفته تا شط خشکیده شیمبار وکارون کم آب. افتخار می کنم به زندگی سراسر تلاش ، به رهپویان کوچ ازمعبر های سخت وپرملال منار وزردکوه افتخار می کنم بخاطر اسطوره های آن علیمردان خان وسردار اسعد ورضی خان و... ، مفاخر علمی ،فرهنگ و ادب، شیرمردان عرصه های پیکار از مشروطه تا حال از کورش کبیر فرزند خلف دیار پارسوماش تا کوگ بختیاری مسعود بختیاری بخاطرپیشکسوتان و مربیان خوبی که صفای وجودشان را مردم این دیار هیچگاه فراموش نمی کنند بهمن مطلق اصغر سلطانی صیدال سرقلی مرحوم شعبان حبیبی علی اصغر جمالی و.. افتخار میکنم زیرا بهترین یادها وخاطراتم را با آنها ودر کنار آنها داشته و دارم از آتشکده خاموش سرمسجد تا چاه نمره یک از دروازه نفتک تا دروازه تمبی واز تنگ هتی تا ...ووقتی به همه اینها فکر می کنم آنوقت با صدایی بلند می گویم: گر ایران زمین، بختیاری نداشت برانم که از بخت یاری نداشت اما غرقه در خلسه یاس آور کنونی ودر حدفاصل بودن وشدن باید دل سپردن به غرور گذشته ها اینها نیمه گذشته من است تاریخ وهویت ماست امانت پیشنیان برای آینده . اما آینده روزگار بنیر ئی خوم واباس نَسازُم اَر که وام اِبو دی دونه بس نبازم آیا آینده تنها پرواز خیال را در انتهای افق نگریستن وبرای بهترین چهره زندگی آرزوهای خود را بر بال ابرها نشاندن است؟ آینده راهی ست که ما بدان می اندیشیم و رازی است که باید به استقبالش برویم چراغی که باید بیفروزمش وعمارتی است که باید بسازیمش اصولا ما ایرانی ها به حال وآینده چندان توجهی نداریم شاید مشکل در عدم امکان آینده نگاری باشد ویافقدان برنامه وآینده نگری .درهرحال ما وظیفه ای داریم بیان وانعکاس این ارزش ها حفظ واشاعه آن و یک کلام تلاش برای تعالی تبارمان سخن آخر اینکه به نژاد پرستی محکوم نشویم ویک نکته فراموشمان نشود بختیاری بودن بهانه بود انسانم آرزوست براستی پاسخ شما چیست؟ |
|
| |
| چهارشنبه 7 مرداد ماه سال 1388 |
| کاش |
کاش می دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی آه وقتی که توچشمانت آن جام لبالب از جاندارو را سوی این تشنه جان سوخته می گردانی موج موسیقی عشق از دلم می گذرد روح گلرنگ شراب در تنم می گردد دست ویرانگر شوق پرپرم می کند ای غنچه رنگین پر پر من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد رقص شیطان خواهش را در آتش سبز نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابدیت را می بینم بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش می گفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است ... فریدون مشیری |
|
| |
| یکشنبه 4 مرداد ماه سال 1388 |
| آدمی |
آدمی چه حکایت غمگینی دارد به کودکی اش که خفنه به دامن ها وجوان که می شود به کوتاهی یک فروردین می گذرد! وچون فراگیرد چگونه زیستن را ناتوان می شود با پیری اش یارمحمد اسدپور |
|
| |
| سه شنبه 30 تیر ماه سال 1388 |
|
از مردم چهارگوشه دنیا سوالی پرسیده شده... نظرتان را درمورد رفع کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟ و جالب این که کسی جوابی نداد، چون: در آفریقا کسی نمی دانست 'غذا' یعنی چه؟ در آسیا کسی نمی دانست 'نظر' یعنی چه؟ در اروپای شرقی کسی نمی دانست 'صادقانه' یعنی چه؟ در اروپای غربی کسی نمی دانست 'کمبود' یعنی چه؟ و در آمریکا کسی نمی دانست 'سایر کشورها ' یعنی چه؟
|
|
| |
| سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1388 |
| شعری از دکتر شریعتی |
پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی میگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است! |
|
| |
| شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| روزجهانی کارگر گرامی باد |
ایران نخستین پایه گذار حقوق کارگری و بزرگداشت کارگران در جهان بوده، و در دو هزار و پانصد سال پیش، زمانی که در کشورهای دیگر با شلاق وبدون مزد از کارگران کار می کشیدند، پرداخت دستمزد کافی، زمان کار معین روزانه، داشتن تعطیلات وتامین خوراک متناسب بانوع کار و سن و جنسیت کارگر ، مرخصی زایمان و...اعمال می شده است *** دستهایی که آیینه تلاش روزگارند، پر برکت باد! توانِ دستهایت را میستایم، ای همیشه سبز! ای سازندهترین نقش هستی در قاموس آفرینش! تمام روزهای شکوفا از تلاش، روز تو باد! |
|
| |
| شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| معلم |
من کسانی را دوست دارم که از خویش جانفشانی میکنند تا برتر از خود بیافرینند (نیچه) روز معلم گرامی باد کارکنان فرهنگ (اداره آموزش وپرورش مسجدسلیمان ) در سال تحصیلی ۱۳۰۷-۱۳۰۶ نشسته از چپ به راست : آقایان باور - گشتایی - خسرو مودب - رضوان ( رییس فرهنگ )- حسنی - امین پور - وقایع نگار - غروی ایستاده خدمتگزاران فرهنگ : لطف اله توانایی پور خدمتگزار دبستان سینا چشمه علی - باقر برات دستگردی - رحیم دستگردی خدمتگزار دبستان سیروس **** حرفه من این است که ستاره ها را صیقل دهم پرداخت کنم وبه آسمان زندگی بفرستم |
|
| |
| دوشنبه 26 اسفند ماه سال 1387 |
|
آفرین جان آفرین پاک را آنکه جان را آفرید وخاک را نوروز روز نخستین آفرینش است اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است ، مسلماً آن روز ، نوروز بوده است ، مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است . ، سبزه ها روئیدن آغاز کرده اند و رود ها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن ، پس نوروز روزشکفتن است ،روز آغاز ،آغازی برای تحول وحرکتی به سمت بهبود سایه حق سلام عشق سعادت روح سلامت تن سرمستی بهار سکوت دعا سرور جاودانه این است هفت سین آریایی نوروز مبارک
|
|
| |
| شنبه 10 اسفند ماه سال 1387 |
| ستاره ی کی مند |
ـــــــــــــــــــــــــــ
دل به ستاک ریشه در هفت توی بی کجا می آویزم
با یادهای آشفته ی سرخ
یال به مهمیز نسیم سپرده اید
آی .... رمه های بی سوار
تا من در تاراج پا افزار پدری
پا در کفش باد کنم
* * *
این روزگار
تـــــــا بوده
سنت نا شده به حجله می رود
که هلال ماه
پا در رکاب چهارده نمی نهد !!
از ستارگان کی مند
باز پرسید
*** ازآخرین سروده های دوست گرانمایه محمدمراد یوسفی نژاد *** |
|
| |
| سه شنبه 29 بهمن ماه سال 1387 |
| انا الحق |
شهادت منصور حلاج این عارف وارسته به نقل از عطار نیشابوری : «... پس دستش جدا کردند. خنده بزد. گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات که کلا ه همت از تارک عرش را می کشد، قطع کند. پس پاهایش ببریدند. تبسمی کرد. گفت: بدین پای خاکی می کردم. قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانید آن قدم را ببرید! پس دو دست بریده خون آلود بر روی درمالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد. گفتند: این چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد، شما پندارید که زردی من از ترس است. خون در روی در مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است... پس چشمانش را بر کندند. قیامتی از خلق برآمد. بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند زبانش ببرند، گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم. روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی! بدین رنج که برای تو بر من می برند، محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن ... پس گوش و بینی ببریدند و سنگ روان کردند... پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان بداد»
|
|