شهرمن M.I.S
  
 مسجدسلیمان (پارسوماش)زادگاه کورش واولین شهر پارسی تبار
 

 M.I.S city شهر من مسجد سلیمان
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1383

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من

باری

همه ترسم از مردن در سرزمینی است که مزد

گورکن از آزادی آدمی افزون باشد
=======احمدشاملو======


 
چهارشنبه 22 مهر ماه سال 1383
کوچ


مال بره ایل شلو یارم سواره
کوگ در به قهقهه فصل بهاره
پاز پیر زرده کوه چندی بحاله
تفنگم گل ایزنه باو شکاله
روز وشو به عشق ره مونیکنم خو
تارسونم مالم به مرغ سور  او
کس  ندیده ایل ره چی بختیاری
ز عرب  تاز  عجم  تا  خان  ساری
             شعرازعبدالرسول منجزی

 
پنجشنبه 16 مهر ماه سال 1383
غلام رضایی میرقاید

                                                         
نسل توفان

حیران ومست ومدهوش


بارنج دوش بردوش


آوازکودکان را


ازکوچه می کنم گوش:


(من یارمهربانم


داناوخوش بیانم


گویم سخن فراوان


باآنکه بی زبانم )


بانگ بلندچاووش


ازکوچه آیدم گوش:


همرنگ مردگانم


آواره ی زمانم


باآنکه زنده هستم


نادان وبی بیانم


بانگ بلندچاووش


ازکوچه آیدم گوش:


این زندگی چه سخت است


حاصل فصل تلخ است


مردن نسل توفان


بی آرزوچه سخت است


**غلام رضایی میرقاید**
 

****اشک خدا****
خواب دیدم

بشردلتنگی

خسته ازثقل زمین

سبزه دربسترماه می کارد

وفقیهی مبهوت

پشت رایانه ی یک تارنماسرگردان

پی قانون دیه می گردد

بی خبرزانکه جوانی وب گرد

دیه راهک کرده ست

من که غمگین تناقص شده ام

سرفروبرده به دل

ازپی اشک خدامی گردم

ناگهان ازسرفریاد یکی کودک خرد

(خواب درچشم ترم می شکند)

باغبان بیدارشو؟

باغ اشغال کلاغان مهاجرشده است

توپ-تانک –سنگ

ندارداثری

چاره دردهمین حرف بس است

که بدنبال بلوغ بشری بایدگشت

من که حیران شدم ازاین تعبیر

رازاین حرف زساقی جستم

اوکه دست درکمرمهرفروزانی داشت

به نداآمد وگفت :

چاره دردهمان است که کودک گفته ست

یابلوغ بشراست

یامی ناب الست
شعرازغلام رضایی میرقایدازمجموعه شعرباران به صحفه تاریک/انتشارات آنزان
*****

فرهادان

-------
آری که سهم ما

ازاین خاک مشاع

اکنون دانه های درد است

که درخلنگزاران خاموش می روید

بااسبانی بی سوار

که شیهه درنیزارمی کشند

آبادی

بی آب وعلف میسرنیست

مگرهمت مردانی باید

که ستبرِسنگی کوه را

پادرجاباصبری عظیم

سینه بردَرَد

اکنون سراچشمه این نیزار

کوهی ست که همت فرهادان راباید

تاشیرینی جوباران

تلخی خاک رابرآید

شیرینم

فرهادتو

درکدامین خواب است

*******

سهرابی

-----

درسیاوشکده ی بی رونق

درس سهرابی راآموختیم

وز رزمنگه مان

علف هرزی نیز

سبزنکردهیچاهیچ

تابهاردگری

سرخ برآیدهمه گل

مادرای تهمینه

تو و بااین همه سوز

باغ را

منتظرمقدم سهرابی ِ

برای چه کسانی

می آرایی باز

دراین راه دراز

********
نسیم شیرین
----------

من به دنبال شعورعلفم
تاکه ته مانده رویاها را
بچکاند
دراندیشه خاک
تلخی عاقبت فردارا
بزدایدازنقشه ی جغرافی ما
سربرآرند
درختان نظر
تا هوای دگری تازه کنند
مردم دهکده مشتاق نسیم برخیزند
بروندتابه بلندای فراز
نفسی تازه کنند

کودکان همره شیرین  سعادت بشوند
چرخش وگردش کفترهارا
برسرمزرعه ی آزادی
بستایندوتماشاکنند
من به دنبال شعورعلفم
تاکه مرغان هوا
بالپروازگشایندتااوج
موج دراندیشه ی باداندازند
که حقیقت دراقلیم تساوی فردا
بتواندنفسی تازه کند
من به دنبال شعورعلفم
نفس حادثه بس سنگین است
  وندانم که چه خواهدبشود؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 196436


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
پست الکترونیکی email: miscityardeshir@yahoo.com