ایام عیدبازهم به مسجدسلیمان رفتم
مثل همیشه مثل سالهای قبل وسالهایی که خواهد آمد
بازهم محبتهای مادرکه پایانی نداشت
اینباردستهاش رنجورتر وتکیده ترازقبل بود
ودرکنارآن رنج واندوه پدر
آنجاکه باشی انگاری راحتتر نفس می کشی
آنجا که باشی خودرابه ستاره ها نزدیکترحس می کنی
وقدمهات بلندتر ومحکم تر برداشته می شود
آنجا که باشی معنای صفا وصمیمیت رابهتردرمی یابی
ومحبت وصداقت مردم را
درعمق نگاههایی که آکنده ازرنجهای کهنه است خواهی خواند
همسایه هات غریبه اما آشنا وصمیمی اند
باکودکانی رنجوروگرسنه اما پرهیاهووبازیگوش
وخرابه های سرمسجدکه همچنان روبه خرابی می روند
ومسافران نوروزی رابه نظاره خودمشغول می کنند
|