دوست گرانمایه جناب استاد بهنیا یکی ازمدرسین ارزنده دانشگاه بواسطه تعلق خاطرخود به مسعودبختیاری شعری زیبا سروده است که تقدیم می گردد گرچه بقول خود وبه نقل ازیکی ازشعرا که می گودید درحاشیه شعر زندگی می کند استادبهنیا درحاشیه زندگی شعرمی سراید
((بهمن نامه))
شبنم ، حریر ،صفا !
کی ، چگونه ،وکجا سوختی
که هنوزهم می سوزی؟
صدایت راگم نمی کنم
آوازه خوان شاعر
شاعرآوازه خوان
*
تومارامی بردی به دورهای دور
زیبا یانازیبا
با خاطرات اجدادی
وقهرمانانی - که شاید خیلی هم قهرمان نبودند-.
غفلتهای کودکی
التهاب نوجوانی
- که خیلی هم طولانی نبود-
وما بازمی گشتیم
*
تو ما رامی بردی تا مورمور تن ها درصبحگاه کوچ
اشتیاق دیدار حتی با دست های خالی
گرمای چاله ها
(نی چیت ) بره ها
آوازکرناها
سبزه درسبزه ،موج درموج
رنگین کمان شادی
وما بازمی گشتیم.
*
توما رامی بردی به ستیزه های بی حاصل
لاله های سرنگون
برق قنداق ها
آن روزها که همه زیبایی ها را ((برنو)) می نامیدند
وآدمها
((یا شام گرگ بودند یا ناشتای پلنگ))
با زخم دشنام ها دیرپا تر اززخم های تن
وچپ نوازی توشمال هایی که یرنیستند.
وما بازمی گشتیم
*
قبرت را درکدام تنه ،دشت ،ایلراه
قبرت رادر کدام لحظه بلوغ
خشم سرخ جوانی
مدارای پیری
قبرت را در زخم کدام ستاره بجویم؟
*
همه ی تاول های دلت رابترکان
این رود تا به کی شور است
این ایل تابه کی سوگوار
بهمن
آوار
بهمن
آوار
|