|

عکس از دوست عزیزم :اقای هوشنگ فرجی ( رگ منار)
انسان موجودی است که همچون طبیعت پیرامونش همواره بالقوه می باشد زیرا همیشه چیزی در وجودش معلق است و همواره در حال شدن .سرشار از اندیشه نو و نهادى روشن با سرشتى پر از خوبى ها و مردمى ها ،
.ازاین رو حذف آنچه در هستی انسان معلق است برابر است با نیست کردن کل هستی او چرا که موجودی است که به کمال یعنی " کل بودنش " نرسیده است
این چیز نهفته در درون انسان چیست رویا ، عشق ویا امید
هرچه باشد بدون شک نیرویی است لایزال . الهامی آسمانی وموهبتی خدایی پیوسته همراه اوست تا انسان کمال جویی وانسانیتش را در خود تمام کند وبا اراده ودرک خود رسد به جایی که جز خدا نبیند
ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند
برحسن شورانگیز تو عاشق تر ازپیشم کند
نورسحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
بامسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
ازمن رها سازد مرا بیگانه ازخویشم کند
(رهی معیری)
برای رسیدن به این غایت ویا رویا آدمی باید خود رادر دریای امید غرقه سازد تا با وزش نسیم وصل به ساحل معشوق رسد
ازگارسیا مارکز پرسیدند اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای در باره امید بنویسی چه خواهی نوشت واو پاسخ داد که ۹۹ صفحه آن را خالی خواهم گذاشت ودر انتهای صحفه اخر تنها خواهم نوشت: امید
در واقع امید اخرین چیزی است که تا لحظات واپسین عمر همراه اوست وجالب انکه برای بعد از مرگ نیز دلخوش به آن است برای دنیایی دیگر .درهرحال گرچه درعصر ما اندیشیدن با وارستگی روح وقلب پاک دشوار است اما خود می توانند امید بخش وانرژی دهنده باشد
بقول حافظ
الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین حایل کجا دانند حال ما سبک بالان ساحل ها
*****
قرن ها می گذرند
و تو در قرن خودت می مانی
ما از این قرن نخواهیم گذشت
ما از این قرن نخواهیم گریخت
با قطاری که کسان دگری ساخته اند
هیچ پروازی نیست
برساند ما را به قطار دو هزار
و به قرن دگران
مگر انگیزه و عشق
مگر اندیشه و علم
مگر آیینه و صلح
و تقلا و تلاش
قرن ها گرچه طلبکار جهانیم ولی
ما بدهکار جهانیم در این قرن چه باید بکنیم
هیچکس گاری ما را به قطاری تبدیل نکرد
هیچکس
ذوق و اندیشه پرواز نداشت
هیچکس از سر عبرت به جهان خیره نشد
هیچکس از سفری تحفه و سوغات نداشت
من در این حیرانم
که چرا قافله ی علم از این جا نگذشت
یا اگر آمد و رفت
پدرانم سرگرم چه کاری بودند؟
بر سر قافله سالار چه رفت
و اگر همره این قافله گشتند گهی
برنگشتند چرا؟
...
شعر : مرحوم مجتبی کاشانی |