شهرمن M.I.S
  
 مسجدسلیمان (پارسوماش)زادگاه کورش واولین شهر پارسی تبار
 

 M.I.S city شهر من مسجد سلیمان
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387
پرکن پیاله را

این اقا کسری خبرنگار افتخاری وبلاگ وخردسال ترین فرد شرکت کننده در جشن یکصدمین سال نفت در کلن آلمان بود

===

پر کن پیاله را
کین جام آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد
این جامها -که در پی هم می شود تهی-
دریای آتش است که ریزم به کام خویش،
گرداب می رباید و، آبم نمی برد!
            * * *
من، با سمند سرکش و جادویی شراب،
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا،
تا شهر یادها...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد،
           
* * *
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
           
* * *
در راه زندگی،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی،
با اینکه ناله می کشم از دل که: آب... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

پر کن پیاله را ...

شعر از :فریدون مشیری

 


 
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
به بهانه اول اردیبهشت سالروز درگذشت سهراب سپهری

 دره خاموش
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
سکوت ، بند گسسته است.
کنار دره، درخت شکوه پیکر بیدی.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپیدی.

نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین.
کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پیکر.
به راه می نگرد سرد، خشک ، تلخ، غمین.

چو مار روی تن کوه می خزد راهی ،
به راه، رهگذری.
خیال دره و تنهایی
دوانده در رگ او ترس.
کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
ز هر شکاف تن کوه
خزیده بیرون ماری.
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری.

غروب پر زده از کوه.
به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر.
غمی بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره تاریک
سکوت بند گسسته است.


 
یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386
نرم نرمک می رسد اینک بهار

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

شعر : فریدون مشیری


 
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
دراین بن بست

 

دهانت را می‌بویند

مبادا که گفته باشی  دوستت می‌دارم.

دلت را می‌بویند

روزگار غریبی‌ست، نازنین

و عشق را

کنار تیرک راهبند

تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر

    فروزان می‌دارند.

به اندیشیدن خطر مکن.

روزگار غریبی‌ست، نازنین

آنکه بر در می‌کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک، قصابانند

بر گذرگاه‌ها مستقر 

با کنده و ساطوری خونالود

روزگار غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی‌ست، نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

احمدشاملو   31 تیر  58


 
شنبه 22 دی ماه سال 1386

ازابتدای مهربانیت

تا جادوی آبی عشق

خاکساری عاشقانه ام

پرواز حنجره است

وقتی که نامت

          هوارا معطر می کند

لب اگر بگشایی

           بندری از گل و پر وانه ام

با خواب های خرم می روی و

          من با بادبانی از جنون

                 در جزیره ی مرجانی مرگ

                                    پهلو می گیرم

اکنون که خوشه ی پروین 

 با مرغ های دریایی

 از آن دقیقه ی زخمی و ایستگاه پریشان

                                              می شود .

*** آریا آریاپور***


 
شنبه 15 دی ماه سال 1386
۱۳ دیماه سالروز درگذشت نیما

می‌تراود مهتاب
=======
می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
نیست یک‌دم شکند خواب به چشم ِ کس و ، لیک
غم ِ این خفته‌ی ِ چند
خواب در چشم ِ ترم می‌شکند .

نگران با من استاده سحر
صبح ، می‌خواهد از من
کز مبارک دم ِ او آورم این قوم ِ به‌جان‌باخته را بلکه خبر
در جگر خاری لیکن
از ره ِ این سفرم می‌شکند .
***
نازک‌آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا ! به برم می‌شکند

دست‌ها می‌سایم
تا دری بگشایم ،
بر عبث می‌پایم
که به‌در کس آید ؛
در و دیوار ِ به هم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند .
***
می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
مانده پای‌آبله از راه ِ دراز
بر دم ِ دهکده ، مردی تنها ؛
کوله‌بارش بر دوش ،
دست ِ او بر در ، می‌گوید با خود :
- « غم ِ این خفته‌ی ِ چند
خواب در چشم ِ ترم می‌شکند ! » ...


 
شنبه 15 دی ماه سال 1386
بمناسبت ۱۵ دیماه تولدفروغ فرخزاد

***  اندوه پرست ****

کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ...چه زیبا بود اگرپاییز بودم

وحشی وپرشور ورنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

درشرار آتش دردی نهانی

نغمه ی من ...

     همچو آوای نسیم پرشکسته

عطر غم می ریخت بر دل های خسته

پیش رویم :

                        چهره ی تلخ زمستان جوانی.

پشت سر:

                      آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام :

                   منزلگه اندوه ودرد وبدگمانی

کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم

**** فروغ فرخزاد - ازمجموعه دیوار

 

 


 
چهارشنبه 5 دی ماه سال 1386
خواب آسمان

خواب اسمان
سلاح
از نیام پوشیده
فرو می افتد
بی انکه
بر گوی های اختران چرخنده
نیش تری زده باشم
زمین در فلاخن خورشید
ماه در فلاخن زمین 
تا رها شوند
چه سهمی بخواهم
با این عمر کوتاه
اما باز هم کهکشانی تازه تر
ما که از رنج سفر های نزدیک
فرتوت می شویم
چه کنیم با این همه کاینات
و آسمانی که
هنوز خواب بال می بیند

 

*محمدعلی پورخداکرم*


 
سه شنبه 4 دی ماه سال 1386
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم

........

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم .

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم .

 

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد

من خود ، خویشتن را بس اندک می بینم

بی تو جز گستره ای بیکرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز

از جدار آینه ی خویش، گذشتن نتوانستم

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم

تو را دوست می دارم به خاطر فرزانگیت ، که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه ی آن چیز هایی که بجز وهمی نیست دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

توهمان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

بدان هنگام که از خویشتن ایمان دارم

تو رابه خاطر بودنت دوست می دارم

 

«پل الوار»

 

 


 
دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386
برزگر

  برزگر

بیهو ده
مبهوت در ماتی

یارت به سر حد
فارغ از مشک و ملار
جگر به کولا جلا می دهد

و گندم که در نما یشنامه ای مضحک !
سر حضرت آدم بباد داد

در گرمسیر
و
سرد سیر
میهمان هر سفره ست
بی حضور کنک

       برزگر
بیهوده داس به ساقه جان خو یش می کشی
این مات
هزاران سال بر جاست
نگران
 یگانگی چپه ات مباش

امتداد بیگانگی
تا سرحد
به پر ده نشسته ست
گیوه بر کن و داس بیاویز

نگاه کن !!
خوشه های گندم
در قاب سالیانند
و
شیشه های آپارتمان من
دلشوره دارند
وقتی
دیوانه ای
در کوچه پرسه می زند
        با پاره سنگی در دست

*** محمدمرادیوسفی نژاد***


 
چهارشنبه 23 آبان ماه سال 1386
با قلم ...

با قلم می‌گویم:

       - ای همزاد، ای همراه،

                      ای هم سرنوشت

هر دو مان حیران بازی‌های دوران‌های زشت.

شعرهایم را نوشتی

              دست‌خوش؛

اشک‌هایم را کجا خواهی نوشت؟

 

== فریدون مشیری ==


 
سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386
قیصرامین پور پرکشید

 

لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

(قیصرامین پور)

 

قیصر متولد1338 درشهرستان گتوند می باشد دکترامین پور از سال 1367  به تدریس در دانشگاه الزهرا (س) پرداخت. اما شروع تدریس او در دانشگاه تهران به سال 1370 برمی‌گردد

دستور زبان عشق» (1386)، «تنفس صبح» و «در کوچه‌ی آفتاب» (1363)، «آینه‌های ناگهان(1372) و «گل‌ها همه آفتابگردانند» (1380) از مجموعه‌های شعر این شاعر برای بزرگسالان هستند. «گزینه‌ی اشعار» او هم در سال 1378 منتشر شد.

همچنین «توفان در پرانتز» (نثر ادبی) و «منظومه‌ی ظهر روز دهم» (برای نوجوانان) (1365)، «مثل چشمه، مثل رود» (برای نوجوانان) (1368)، «بی‌بال پریدن» (نثر ادبی برای نوجوانان) و «گفت‌وگوهای بی‌گفت‌وگو» (1370)، به‌قول پرستو» (برای نوجوانان) (1375)، و «سنت و نوآوری در شعر معاصر» (1383) از دیگر آثار امین‌پور هستند.

یادش گرامی


 
شنبه 14 مهر ماه سال 1386
خوار ایل می شوم اگر آه بگویم

خوار ایل می شوم

اگر آه بگویم


بزن چوب باز رقیب
با ترکه ی بادامت
اکنون که ساق پایم را
نشانه داری
چرا که هراس مرا
نکوهش می کنند
مردمان ایل
وقتی که به گرداگرد
حلقه ی تماشا بسته اند
در این ورطه
آنچه مرا به وجد می اورد
کرنایی ست که ترانه های
پایداری را
شادمانه ساز