شهرمن M.I.S
  
 مسجدسلیمان (پارسوماش)زادگاه کورش واولین شهر پارسی تبار
 

 M.I.S city شهر من مسجد سلیمان
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 7 مرداد ماه سال 1387
اگر عمر دوباره داشتم،


 

اگر عمر دوباره داشتم،
مى کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم.
همه چیز را آسان مى گرفتم.
از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم.
فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.
اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم.
به مسافرت بیشتر مى رفتم.
از کوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم.
بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر.
مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى.
آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام.
اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم.
من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم. اما اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر مى کردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم.
از مدرسه بیشتر جیم مى شدم.
گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى کردم.
سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم.
دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم.
بیشتر عاشق مى شدم.
به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم.
پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم.
سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم.
به سیرک بیشتر مى رفتم.
در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با

ویل دورانت موافقم که مى گوید: شادى از خرد عاقل تر است".
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم "


 


 
شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
پنجم خرداد روزپیدایش نفت روز مسجدسلیمان گرامی باد

 باتوجه به گرفتاری های روزمره فرصتی نبود تا مطلبی در مورد یکصدمین سال تهیه کنم از این رو به ناچار دست به دامان نوشته های قبلی خودم شدم

صدسال

 صدسال است که نفت این اکسیرزندگی بخش از این شهراستخراج می شودیک قرن  است که لوله های قطوراین طلای سیاه را مکیده وبه دوردست ها

 می برند.هرلحظه ی این یک قرن دلارهای سبز ازاین شهرجاری است تا آن دورترها را آبادکندپیاده روها راسنگفرش کند خانه ها راگرم کندوزندگی پرزرق وبرقی برای ساکنین آن دورها به ارمغان بیاوردغافل ازآنکه دخترک معصوم ما تنها نظاره می کند ومردان بیکارمایوسانه وباچشمان منتظر به  امروز خود وفردای بی فرجام فرزندان خودفکرمی کنند.

...

چه گواراست این نفت

چه زلال است این مایع

مردم بالادست چه خدایی دارند

...

اما تنها این زیر زمین شهرمان نیست که  به دوردست سرازیراست دیگر نوبت روی زمین شده حالا سرمایه های انسانی است که ناخواسته رخت سفرمی بندند وشهررویاهایشان رابسوی کسب آینده ای برای خودوخانواده  ترک می کنندانسانهای بزرگی که نه تنها دراین شهرزاده شدندبلکه ساخته شدند.هرروز هرهفته فوج عظیمی ازاین جماعت عطای شهروخاطرات آن رابه لقایش می بخشندتابلکه حداقل بدیهیات زندگی راجایی دیگربیابند.ومسجدسلیمان است که هرروزتنهاترازپیش می شود

دوست داشتنی اما تنها - عزیراما بی کس  - دارا اما ندار

سالهاست دچارش هستیم.صدسال

...

 و چه سخت بود بیدلی را ، ساختن خانه ای در دل.
و این دل بینهایت، چه جای کوچکی بود برای
 این خانه بس عزیز

...

اینجا، هر چه هست، جز با صداقت او و کلام و نقشهای او، حوض بی ماهیست.
شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن
زاغچه ای که هیچکس جدی نگرفتش .
اینجا را هدیه اش میکنم. به آنکس که برای سبدهای پرخوابمان، سیب آورد.
حیف که برای خوردن آن سیب، تنها بودیم . چقدر هم تنها ...
(سهراب سپری)

 

یک قرن گذشت ...

....

مردمان سر رود آب رامی فهمند

 

اما...

دریغا مردمان سررود تشنه اند وبی آب . گرچه سرشارازعشقنداما حداقل امکانات زندگی را ندارند گرچه خون گرمند اما خانه های گرم وراحت ندارندوگرچه دلهاشان صاف وصیقلی است اما پیاده رو سنگفرش شده ای را ندارندواگرچه وگرچه درروزگاری همه اینها راداشتندوچه خوب داشتند

--

پنجم خرداد روز فوران اولین چاه نفت خاورمیانه است

روز تولد مسجدسلیمان

روز تولد اولین شرکت شهر خاورمیانه

وشایدروز حیات دوباره پارسو ماش

آری این دیار ماست

        درکشاکش روزگار

                ((که شب از یک بوسه می میرد

                             وسحرگاه بایک بوسه دیگر بدنیامی آید))

  روزمسجدسلیمان

وشاید...

روز نیک بختی یا سیه بختی

روز وفورنعمت یا فلاکت

روز دستیابی به منابع خدادادی

روز رونق وکامیابی

ویا زوال وفرسودگی وغریبانه به تاریخ واصل شدن....

یغمای خوان پرزرق وبرق طبیعت

کنتراست مکنت و فقر

     آری سهم ما اینست

               سهم من

                           سهم شهرمن

((سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست 
         و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن 
                             سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست ))

واینک سهم ما

 دل سپردن به غرور گذشته هاست ...

                    یا درارقام گنگ چند درهزارنفت؟؟!!

کارگری خسته وعرق ریزان

           آکنده ازتلخی های پنهان

 پیرزنی نفس نفس زنان تعدادی نان در گوشه چادردارد

 و سروصدای بچه ها که ازمدرسه برمی گرداند

       در کوچه های تنگ وباریک

             آنها (( به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد                     

        به زوال زیبای گلها در گلدان                     

                     به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

 و به آواز قناری ها

                     که به اندازه یک پنجره می خوانند ))
                آری این مسجدسلیمان است

خاکش طلاو خاکروبه اش بلا

به نفس افتاده ازجور ایام

سرشار محبت مردمانی باصفا

((که دلهاشان به اندازه یک عشق است))

           با هزاران امید درهزارتوی سرنوشت

                                                 و......

                                 سهم ما این است

***

چاه نفت

شایداین چاه که نفتش اکنون
برمی افروزدفانوسی درجنگل سرد
به شب خاموش کومه ی روستامردی
روزگاری بوده ست
جای اطراق ستوران ز شاهی
که به اردوگاهی
به خیال سفردورودرازیش به سر
باب فتحی
 ز یک قلعه ی بگشوده بودپیشاپیش
شایداین چاه که نفت اش اکنون
برمی افروزد
مشعل گرم المپیکی رادرمیدان
روزگاری بوده ست
عرصه
 رزم دلاورمردی
که تن خونینش
خفتگاهی فرورفته به تقدیرجفا
====  شعراز غلام رضایی میرقاید-----


 
دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387
رقیبان دیروز رفیقان امروز

 اینها جمعی از بزرگان ورزش مسجدسلیمان هستند که در مراسم ختم مرحوم شعبان حبیبی درسال ۸۵ گرد هم آمدند اصغر سلطانی - منوچهر یاوری - مصطفی خراجی داریوش فروغی - فروتن - الاسوند - سرقلی - مرحوم شکرآمیز -ولی زاده - بخت و....اکثر آنهادیر زمانی در قالب دارایی وشاهین با هم رقابت داشتند واکنون در اندوه یکی از دوستان به ماتم نشسته اند

واقعا چقدر زود دیر می شود . چقدر پسندیده بود با توجه به کلکسیونی از افتخارات  که پیشکسوتان ورزش این شهر در دهه های ۴۰ و۵۰ در سطح کشور کسب کرده اند  در زمان حیات انها از ایشان تجلیل می شدتا هم نسل جدید بیشتر با آنها آشنا می گردید وهم غباری از ورزش خاک خورده شهرمان گرفته می شد...هر کدام از اینها دهها وشاید صدها ورزشکار تراز اول تربیت کرده اندوبه گردن جامعه ورزش وفرهنگی مان حق بزرگی دارند آیا زمان آن نیست که این حق ادا شود

گر چه یاران فارغند از یاد من                  از من ایشان را هزاران یاد باد    

راستی آقایی وافتخارات ورزش شهرما به کجا رفته است ؟قهرمانی های کشور واستان در فوتبال - والیبال - پینگ پنگ - گلف - واتر پلو - وزنه برداری - بدمینتون و... کجا واین وضعیت رو به احتضار ورزش شهر کجا ؟ آنهمه فعالیت ورزشی وتیم های ورزشی آنهمه استعداد وتعصب جه زود محو شد.

درهرحال شاید دلخوش کردن به غرور گذشته مان ما را تاحدودی تسکین دهد اما این کلام شیوا را بیاد آوریم که :زندگی آنچه زیسته‌ایم نیست، بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن‌گونه است که به یادش می‌آوریم تا روایتش کنیم. (گابریل گارسیا مارکز)

این مثنوی بهار غم انگیز  هوشنگ ابتهاج هم عجیب به حال وهوای ما می خورد خصوصا با این طبیعت ناسازگار بهارامسال . بهر حال گرچه روزگار غریبی است اما می توان همچنان امید داشت

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
 نسیمی بوی فروردین نیاورد
 پرستو آمد و از گل خبر نیست
 چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
 چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
 که ایین بهاران رفتش از یاد

 چرامی نالد ابر برق در چشم
 چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
 چرا خون می چکد از شاخه ی گل
 چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
 که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
 چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
 چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
 چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
 چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
 چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
 چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
 چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
 بهار آمد گل نوروز نشکفت
 مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
 که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
 مگر دارد بهار نورسیده
 دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
 که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
 مگر خورشید را پاس زمین است ؟
 که از خون شهیدان شرمگین است
 بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
 گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
 بهارا خیز و زان ابر سبک رو
 بزن آبی به روی سبزه ی نو
 سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
 نوایی نو به مرغان چمن بخش
 بر آر از آستین دست گل افشان
 گلی بر دامن این سبزه بنشان
 گریبان چاک شد از ناشکیبان
 برون آور گل از چاک گریبان
 نسیم صبحدم گو نرم برخیز
 گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
 که می بارد بر آن باران آتش
 بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
 که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
 که از خون جوانان لاله گون گشت
 بهارا دامن افشان کن ز گلبن
 مزار کشتگان را غرق گل کن
 بهارا از گل و می آتشی ساز
 پلاس درد و غم در آتش انداز
 بهارا شور شیرینم برانگیز
 شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
 مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
 گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
 جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
 بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
 به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
 هنوز اینجا نفس ها آتشین است
 مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
 چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
 مگو کاین سرزمینی شوره زار است
 چو فردا در رسد ، رشک بهار است

 بهارا باش کاین خون گل آلود
 بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
 بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی
 وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
 به نوروز دگر ، هنگام دیدار
 به ایین دگر ایی پدیدار


 
دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386
امید

عکس از دوست عزیزم :اقای هوشنگ فرجی ( رگ منار)  

 انسان موجودی است که همچون طبیعت پیرامونش همواره بالقوه می باشد زیرا همیشه  چیزی در وجودش معلق است و همواره در حال شدن .سرشار از  اندیشه نو و نهادى روشن با سرشتى پر از خوبى ها و مردمى ها ،

   .ازاین رو حذف آنچه در هستی انسان معلق است برابر است با نیست کردن کل هستی او چرا که   موجودی  است که به کمال یعنی " کل بودنش " نرسیده است

این چیز نهفته در درون انسان چیست  رویا ، عشق ویا امید

هرچه باشد بدون شک نیرویی است  لایزال . الهامی آسمانی  وموهبتی خدایی  پیوسته همراه اوست تا انسان کمال جویی وانسانیتش را در خود تمام کند وبا اراده ودرک خود رسد به جایی که جز خدا نبیند

ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند

                                                     برحسن شورانگیز تو عاشق تر ازپیشم کند

نورسحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

                                                 بامسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

                                                 ازمن رها سازد مرا بیگانه ازخویشم کند  

                                       (رهی معیری)  

برای رسیدن به این غایت ویا رویا آدمی باید خود رادر دریای امید غرقه سازد تا با وزش نسیم وصل به ساحل معشوق رسد

ازگارسیا مارکز پرسیدند اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای در باره امید بنویسی چه خواهی نوشت واو پاسخ داد که  ۹۹ صفحه آن را خالی خواهم گذاشت ودر انتهای صحفه اخر تنها خواهم نوشت: امید

در واقع امید اخرین چیزی است که تا لحظات واپسین عمر همراه اوست وجالب انکه برای بعد از مرگ نیز دلخوش به آن است برای دنیایی دیگر .درهرحال گرچه درعصر ما اندیشیدن با وارستگی روح وقلب پاک دشوار است اما خود می توانند امید بخش وانرژی دهنده باشد

بقول حافظ

الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها              که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین حایل            کجا دانند حال ما سبک بالان ساحل ها

*****     

 

 

قرن ها می گذرند

و تو در قرن خودت می مانی

ما از این قرن نخواهیم گذشت

ما از این قرن نخواهیم گریخت

با قطاری که کسان دگری ساخته اند

هیچ پروازی نیست

برساند ما را به قطار دو هزار

و به قرن دگران

مگر انگیزه و عشق

مگر اندیشه و علم

مگر آیینه و صلح

و تقلا و تلاش

قرن ها گرچه طلبکار جهانیم ولی

ما بدهکار جهانیم در این قرن چه باید بکنیم

هیچکس گاری ما را به قطاری تبدیل نکرد

هیچکس

ذوق و اندیشه پرواز نداشت

هیچکس از سر عبرت به جهان خیره نشد

هیچکس از سفری تحفه و سوغات نداشت

من در این حیرانم

که چرا قافله ی علم از این جا نگذشت

یا اگر آمد و رفت

پدرانم سرگرم چه کاری بودند؟

بر سر قافله سالار چه رفت

و اگر همره این قافله گشتند گهی

برنگشتند چرا؟

...

شعر : مرحوم مجتبی کاشانی 


 
سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386
سیزده خط برای زندگی


سیزده خط برای زندگی

 

1- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم.  

2- هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود

3- اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

4- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند

5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

6- هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

7- تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

8- هرگز وقتت را  با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می‌توانی شکر گزار باشی.

10- به چیزی که گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11- همیشه افرادی هستند که تو را می‌آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.

12- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می‌شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

13- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می‌افتد که انتظارش را نداری

این متن را برای کسانی که به هر دلیل دوست تو هستند بفرست، حتی اگر آنها را همیشه نمی‌بینی یا با آنها همیشه صحبت نمیکنی.. ولی به خاطر داشته باش

هر آنچه اتفاق می‌افتد، بنا به دلیلی است

گابریل گارسیا مارکز 

 


 
سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386
به دوست عزیزم

امان الله عزیز

عزیزترین آدمها. در زمان حیاتشان چنان بما نزدیکند که ما نمی‌توانیم شکوه حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند آرام آرام نبودشان را درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان که بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه با عشق آنها همراه  هستیم . حرفها برایشان داریم  اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت پیشه می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه گفته ها داشتیم و نگفتیم.واین ناگفته ها دلتنگی هایمان را دوچندان می کند  شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

 

انسان همواره موجودی بالقوه است تا هنگام رسیدن به پایانش ، چرا که همواره چیزی در وجودش معلق است ، ما همواره در حال شدن هستیم و حتی تا وقتی یک ثانیه از حیاتمان باقی است خصوصا درجامه انسانیت ودر کسوت معلم که او وجودش تشنه سیراب کردن ذهن هاست.بدون شک کلام شیوای سهراب سپهری از درک  ریاضیات حیات در فقدان معلم عزیز ریاضی مصداق خواهد یافت

 

زندگی مجذور آئینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

 

درهرحال مرگ حق است آدمیان را از مرگ طبیعی گریزی و گزیری نیست .اما دست یابی به رتبه کمال در انسانیت مستلزم  آن است که انسان دوبار زاده شود و دو بار بمیرد. این همان دست یافتن به گوهر حیات حقیقی و آغاز حیات پیش ازممات است.

از پیامبر اکرم نیز نقل شده که آدمی دو بار باید بمیرد

(موتوا قبل ان تموتوا):

 

سر موتوا قبل موت این بود

کز پس مردن غنیمت ها رسد

ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد

یعنی او از اصل این رز بوی برد

 

پس همه آدمیان را در این دنیا یک تولد و یک مرگ است. اما دست یابی به رتبه کمال در انسانیت مستلزم  آن است که انسان دوبار زاده شود و دو بار بمیرد.نه تولد طبیعی بلکه اغاز حیات حقیقی که با دستیابی به اعماق حقیقت هستی حاصل می گردد. طرفه آن که این زاده شدن و مردن ثانی بر هم منطبق است.

                                       خدایش رحمت کند وبیامرزد- اردشیر

 =======

اردشیر عزیز سلام
اربعین مرحوم یدالله با اربعین سالار شهیدان است اگر صلاح بدانی اطلاع رسانی بنما
مرا مرگ خوش تر از آن زندگی      که سالار باشم کنم بندگی
بزرگی که انجام آن بندگی است    بر آن مهتری بر بباید گریست
به نام نکو گر بمیرم رواست         مرا نام باید که تن مرگ راست

 اربعین استادبزرگ ریاضی معلم دلسوز ،برادری مهربان مرحوم مغفور ید اله شیخ رباطی را به اطلاع کلیه عزیزان می رسانیم و به همین مناسبت مجلس یاد بودی را بر سر تربت پاکش واقع در چهار بیشه در روز پنج شنبه مورخ 9/12/86 راس ساعت 9تا11برگزار می نماییم.امیداست که شرکت شما عزیزان در این مراسم تسکینی باشد برای بازماندگان

ازطرف خانواده های عیدی شیخ رباط و طوایف بزرگ شیخ رباط و ورناصری

----

در سوگ فرزند بختیاری
استاد ریاضی وریاضت

ناگهان پنجره ای شد بسته
تیره دیواری شد
تا میان خورشید ،و گل تازه بهاری که از آن
صبح گاهان با هم خوش بش ها و سلام
نازها میکردند نور و گل هر دمه صبح
بگسلداین پیوند
و جداشان از هم
وای
 بیجا ناگه
و چه بی موقع
 ، چه زود
تند بادی از درد
درد طوفانی و سرد
بست این پنجره و این دیدار
سدره شد به نسیم
و هوا را مسدود
تا گل تازه شکفته ز بهار
برگ برگ تن زیبایش را
بی هوا خشکاند
سینه اش از خفقان سوزاند
ره عبورش را باز
سوی خاموشـــــتــان
شهر تاریک و سکوت
بی در و پنجره و نور و نفس
برجوانمرگ چه باید گفتن
هیچ ، جز صبر و شکیبایی و اشک
اشکی از عاطفه ایلی خود اندرین سوگستان
بر ید الله خردمند عزیز
که خورد غلت بروی گونه
تا کمی آرامش
تا مگر تسکینی

** ابوالحسن نوروزی

=

به یادبود پسر عموی عزیز و گرامی ام، یدالله شیخ رباطی

 

او رفت ولی یاد او و خاطره های زیبایی که یادآور شکوه انسانی بزرگوار و والاست برای همیشه با ماست.

او در زمستانی سخت و دشوار توشه بربست  ولی مثل زندگی ، مثل روزها و شب ها ، مثل بهار و طراوتش در یاد ما برای همیشه باقی ست.....

او رفت ولی یاد ش مثل باران بهاری در جویبار زندگی ما جاریست ..........

او رفت ولی گلهای لاله و نسترن باز هم در کوه و صحرا  می روید  تا یاد آور انسانی با شکوه و بزرگوار چون او باشد....... او طبیعت بود با همه سادگی  و خوبی اش ..........

یادش گرامی باد

 

نصرت الله شیخ رباط

 

 


 
چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386
حق

حیوانی که نور شمع را ببیند و خود را به آن نزند هرچند که به او آسیب آن سوختگی می رسد او پروانه نباشد و اگر پروانه خود را به نور شمع می زند و پروانه نسوزد آن نیز شمع نباشد ... پس آدمی که از حق بترسد و جستجوی آن ننماید او آدمی نباشد و اگر تواند حقی را درک کردن آن هم حق نباشد ... و آدمی آن است که بی آرام و بی قرار است از برای یافتن حقیقت و حق آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مدرک هیچ عقلی نگردد ... ؛ حضرت مولانا فیه ما فیه "

 


 
یکشنبه 16 دی ماه سال 1386
فردا روز دیگری است

هزاره سوم از راه رسیده جمعیت دنیا از میلیاردها گذشته ،امواج ماهواره ها همه را مسحور خود کرده شهرها با رشد قارچ گونه دارن به هم متصل می شن ومردم از سروکول هم بالا می رن

اما دلها؟ازدید صاحب نظران انسان تاریخ خود را می سازد اما این تاریخ مملو از ابهامات است .... چرا ارزش ها این همه زود رنگ می بازند چرا همه حسرت گذشته ها را می خورن .چرا واژه هایی مثل صمیمیت ،صفا وصداقت را دیگه باید توی فرهنگ لغت پیداکنی وچرا همه دچار روزمرگی شده اند ،قصه های شیرین مادربزرگها جای خودشون رو به غصه ها دادند .کوچه وخیابون آکنده از بوق وازدحام و اندرون خونه ها همه در آرامش وسکوت اما خالی از سرور .انگار خنده کودکان هم از ته دل نیست .روایت عشق های پاک ایلیاتی وشب نشینی های خانوادگی  فراموش شده است .انگارگرد نخوت وفراموشی پاشونده اندو همه غرق درپوچی هستند واقعا این احساس وتجربه درونی مولانا  قابل تعمق وزیباست آنگاه که می گوید:

چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی گوید
بیا با من دمی بنشین، سر آن هم نمی دارم
((مولانا))

با این حال زندگی همچنان ادامه دارد .خورشید هنوز پر حرارت است وگرم اما مطبوع وآسمان آبی تا بیکران گسترده است وشاید ازاین روست که هنوز می توان گفت : فردا روز دیگری است

حسن ظن است و امید خوش تو را
که تو را گوید به هر دم برترآ
سربلندم من، دو چشم من بلند
بینش عالی امان است از گزند

((مولانا))

****  نگارش : اردشیر  ****

 

((تقدیم به همه هم محلی های خوبم در سر کوره های مسجدسلیمان))

 امان الله شیخ رباطی

 

= سرکوره ها =

هرچه بود سرکوره ها نام داشت